رویی برایم نمانده است
تا با کسی در مورد درونیاتم صحبت کنم
حس میکنم گفتگو حالم را تغییر خواهد داد
پاسخی برای پرسشهایم خواهم یافت
دریغ که بیشتر شبیه تزریق سوزن بی حسیست
تا زودتر شب شود و چند ساعتی خودم را به مردگی بزنم
از طرفی دیگر
فردگرایی بیش از حد
اجازه کمک گرفتن از دیگران،
گوش کردن و یاد گرفتن را از من ربوده است
خسته شدهام
از گفتن «حالم خوب نیست»ها
از وانمود کردن به خوب بودن
هر چند بازیگر خوبی هم نیستم
چون رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون
شاید به قول تو
معیاری از حال بد ندارم
ولی چرا نمیتوانم تغییری ایجاد کنم
«وقت آن رسیده تا فکری اساسی کنی»
این جمله مدام در سرم میچرخد
خب به من بگو فکری اساسی به چه معناست؟
داشتن شغل؟ درآمد؟ یافتن رشته مورد علاقه؟
اما وجود علاقهها کار را سختتر کرده است
کاش گلاسر نخوانده بودم
انتخاب، انتخاب، انتخاب
تصمیمهای الان، مسیر آینده تو را میسازند
انتخاب سخت نیست
طی کردن مسیر بعد از آن دمار از روزگارم در میآورد
شاید هم لازم نیست فعلا تصمیمی بگیرم
لازم نیست که هر روز و هر لحظه در حال تصمیمگیری باشم که
کمال گرایی و میل به عالی بودن
هزینه بیشتری رقم میزند تا فایده
مدتی متوسط بودن را زندگی میکنم
چون همیشه فردی پیدا خواهد شد که از من عالیتر باشد
پس استرس و اضطراب کمتری را تحمل میکنم
خودم را بیشتر زندگی میکنم تا دیگران را
شاید مسیر و تلاشهایم رنگ بگیرند
چون همیشه هدفی برای بهتر شدن وجود خواهد داشت
مگر قبل از به دنیا آمدن
جایی قراردادی امضا کردهای که همیشه کامل باشی؟
هیچ اشتباهی نکنی؟
و زندگیات همیشه در مسیری که دلخواهت است حرکت کند؟
پس با خودت مهربانتر باش
تو برآیند ویژگیهای بالاتر از متوسط، متوسط و پایین تر از متوسطی
2 دیدگاه روشن قرارداد قبل از تولد
I am the mixture of various feelings. But you are right. I need to contemplate and think about it deeply.
I don’t understand this piece. You’re bored or you’re sad, Or even confused and lost? Which one is your real feeling? Maybe you need to think about it with come deep breathes.