دوری از افراد و حس دلتنگی مرا ترغیب به نوشتن نامه کرده است. نامهها را با جیمیل میفرستم تا بیشتر حس و حال نامه به خود بگیرد. این گونه اصلا معلوم نیست که مخاطب چه زمانی نامه را تحویل گرفته است. و مدتی باید منتظر رسیدن نامه و پاسخ آن باشم. معمولا از دغدغهها و دل نگرانیهای اخیرم مینویسم تا فرصتی برای صحبت با مخاطبم ایجاد شود و سکوت بینمان شکسته شود. البته راهی برای حفظ دوستیها و رابطهها هم است.
حس میکنم در حال از دست دادن بعضی افراد هستم یا اینکه دیگر زبان مشترکی بینمان وجود ندارد. این حالت را میتوان به راحتی در رابطه با دوستان تجربه کرد.
وقتی تعداد شمعهای تولدت بیشتر میشود، محتاطگری هم چند برابر میشود. از طرفی وقتی حس از دست دادن دیگران در وجودت موج میزند، بیشتر میترسی، استرس میگیری. نمیدانم دقیقا چه مراحلی اتفاق میافتد که استرس در کل وجودم پرسه میزند. گاهی به خاطر اهمال کاریهاست اما شاید هم به خاطر تفاوت انتظارات من با واقعیت باشد. تفاوت انتظارات من از خودم و دیگران شاید دلیل اصلی خشمهایم هم باشد. انتظارات پیش فرضی در ذهنم وجود دارد یا در طول زمان ایجاد میشود. شاید برخی از آنها ایدهآلاند یا اینکه درست و حسابی تعریف نشدهاند. ناگهان حس عدم توانمندی و در نتیجهاش تنهایی را تجربه میکنم. میدانم که دلیل بیشتر این اتفاقات خودم هستم. این منم که برای مسائل پیش آمده جلسهای با خودم برگزار نمیکنم تا حل شوند. دلیل دیگر بیرون نرفتن است. البته برخی خارج شدنها فایدهای ندارد و بیشتر مایه استرس است. در نتیجهی استرس، شکننده میشوم. خودم را میبازم. تمرکزم از دست میرود. گاهی یادم میرود که من هم توانمندیهای خاص خودم را دارم. یادم میرود که قرار نیست همه ویژگیها را در حد اعلا داشته باشم. اولویتهایم چه هستند. یادم میرود چه مسیری را گذراندهام. خودم را فراموش میکنم. لازم نیست خودم را این همه به خاطر انتخابهای گذشته سرزنش کنم یا از انتخابهای الانم بترسم. چون اولا گذشته گذشته است بعدم من مطابق با توان آن موقع برخی تصمیمات را گرفتهام. اما همین مسئله مرا محتاطتر می کند نسبت به انتخابهای الانم. بعد از انتخاب و شروع مسیر و تجربه چالشهاست که سختیها شروع میشوند و دلت میخواهد از همه چیز فرار کنی و راهت را تغییر دهی. شاید سختترین جای کار ادامه دادن است نه انتخاب کردن. میخواهم که خوب بنویسم چون نوشتن مترادف با تفکر است. با خواندن نوشتههایی را که پشتشان ساعتها مطالعه و تفکر است حالم دگرگون میشود. مثل خیلی چیزهای دیگر باز عجله و توقع بیش از حد دارم. ذره ذره یادگرفتن برایم لذت بخش است اما از طرفی آفت مقایسه گاهی مثل موریانه به جانم میافتد. آمدنش مشکلی ندارد اما کنترل کردنش دشوار است. گاهی از پسش برمیآیی اما گاهی نه. شاید هنوز خودت را باور نداری. تواناییهایت را. میخواهی همه چیز را درجا به دست بیاری. نه به این راحتیها هم نیست. من دوست داشتم شبیه برخی آدمها باشم در واقع بعضی ویژگیهای آن ها را به دست آورم. از طرفی باعث تلاش من میشود اما مرا به نوعی روی لبهی تیز چاقو قرار میدهد. ممکن است مرا وارد دام مقایسه و غبطه خوردن کند. تو در جوابم گفتی: «من دلم نمی خواهد شبیه کسی باشم. میخوام شبیه خودم باشم اما هنوز خودم را پیدا نکردهام.» این جمله گوشه ذهنم حک شده است. شاید بتوان از دیگران ایدههایی گرفت اما کافی است هر کس شبیه خودش باشد. خودِ متفاوتش از دیگران. خود تمایز یافته. همین تمایزهاست که زندگی را زیباتر کرده است. اگر خیلی از افراد شبیه هم بودند که زندگی به احتمال زیاد خستهکننده میشد. پذیرش و باور به این جمله سخت است. شبیه شعار میماند. اما کافی است که به دنبال خودمان بگردیم و در مسیر خودشناسی تاتی تاتی برویم تا راه رفتن را یاد بگیریم. شکست با اینکه اشتباه کردن بار منفی دارد ولی جایی است که چیزهای زیادی یاد میگیرم. مثلا در تمرینهای قبل از امتحانات وقتی سوالی را غلط مینوشتم خوب بود چون باعث میشد بیشتر از دیگر مسائل در ذهنم بماند. اما در زندگی واقعی کمی متفاوت است. شاید همیشه خوب بودن هم خوب نباشد. در یادگیری مهارتها زیادی از خودم انتظار دارم. و البته ترس از شکست و سفت بودن. یادگیری مهارت به خودی خود دشوار است اما با افزودن ترس و انتظارات بی جا سختتر هم میشود. (مانند مهارت رانندگی، شنا، نوشتن، مهارتهای آیلتس، تفکر انتقادی، تفکر تحلیل گرانه و …) .بار دیگر به خودم یادآوری میکنم قرار نیست در مهارتها عالی باشی. همین که مسیر پیشرفت خودت را ببینی شاید کافی باشد. شاید هم نه. |