دلِ بی‌دوست دلی غمگین است

هفته پیش استادم در حال صحبت کردن در مورد نوشتن و ادبیات بود. بیتی از پروین اعتصامی خواند که در مدرسه‌ای دیده بود. (اختر چرخ ادب پروین است). بلافاصله بعد از کلاس به جستجوی شعر رفتم. یک هفته است که این شعر در سرم میچرخد. پروین این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است. 

اینکه خاک سیهش بالین است / اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی ایام ندید/ هرچه خواهی سخنش شیرین است

چه اتفاقی می‌افتد که یک نفر خودش را ستاره چرخ ادب می‌داند. پروین چگونه زندگی کرده است. وقتی تصمیم به سخن گفتن دارم، با این بیت به خودم یادآوری می‌کنم که آیا مودبانه سخن می‌گویم یا نه؟ که شاید روزی روی سنگ قبرم اجازه نوشتن چنین جمله‌ای را داشته باشم.

صاحب آن همه گفتار امروز / سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند/ دل بی دوست دلی غمگین است

مگر می‌شود بدون دوست زندگی کرد. وقتی مسیر طی شده را ورانداز می‌کنم، هر دوست را به عنوان یک نقطه عطف می‌بینم. به این باور می‌رسم که تا حد زیادی فرد را می‌توان از افراد نزدیکش شناخت چون دوستان من در هر مقطعی نشان‌دهنده بخشی از وجود من بودند. در زمان دوری یا کمرنگی دوستان، گاهی خودم را می‌بازم. دلتنگی‌ام به اندازه کودکی است که وقتی از او درباره عشق و علاقه به کسی می‌پرسند، تعداد انگشتان دستش نشانگر آن است. شاید انتظار نابجایی است که دوستان را زیاد دید و با آن ها گفتگو کرد. اما نیست. انتظاری‌ست که با واقعیت جور در نمی‌آید. هنوز نمی‌توانم با درد و فراق دوستی کنار بیایم. مهارت نیست که با تمرین و تکرار بهتر شود، برعکس، با گذر زمان سخت‌تر هم می‌شود. گاهی فقط دلم می‌خواهد حضوری دوستانم را ببینم، بغلشان کنم، کمی سخن بگوییم و راهی پیاده‌روی با یکدیگر شویم. 

خاک بر دیده بسی جان فرساست/ سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و بسی عبرت گیرد/  هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هرجا برسی/ آخرین منزل هستی این است

آدمی هرچه توانگر باشد/ چو بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند / چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن/ دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت گاه / خاطری را سبب تسکین است

پروین در ادامه از مرگ سخن می‌گوید. مرگ واژه‌ای است که کمتر کسی علاقه‌ای به صحبت کردن یا فکر کردن در موردش دارد. ولی مرگ افق زندگی را برای من روشن می‌کند. باعث می‌شود تا کمتر خاطر کسی را آزرده کنم و بیشتر عشق و محبت نشان دهم. هر چند به قول رواقیون در زمان خشم بهتر است آن را نشان داد اما نه به صورتی که از درون ما را به هم بریزد و آرامش‌مان را از بین ببرد. سال‌هاست جنبشی با عنوان کافه مرگ راه افتاده است. ابتدا مردم در کافه‌ای به صرف چای یا قهوه دور هم جمع می‌شدند و در مورد مرگ و دغدغه‌ها و سوال‌هایشان گپ و گفت خودمانی‌ای داشتند و البته کسی حق نداشت برای به رخ کشیدن تخصصش در آن جمع حاضر شود. اما امروزه وب سایت کافه مرگ به افراد و مجموعه‌های علاقه‌مند، فضایی برای اطلاع رسانی می‌دهد.

برای مطالعه بیشتر در مورد کافه مرگ مطالب زیر کمک‌کننده خواهند بود:

کافه مرگ

کتاب تاریخ شفاهی مرگ نوشته کیسی جارمن

کتاب جنبش کافه مرگ نوشته جک فانگ

راستی می‌توانید گوش‌های خود را هم با شنیدن بخشی از این شعر نوازش دهید. غزل شاکری بخشی از آن را خوانده است. پیشنهاد میکنم بازخوانی تصنیف حدیث آشنایی را نیز از غزل بشنوید.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی