آیا شما دوستانتان را انتخاب میکنید؟
دوستیهای ماندگاری که تا الان برایم به وجود آمدهاند همگی تصادفی شروع شدهاند و در لحظه اول من انتخابشان نکردهام ولی این من بودم که تصمیم به ادامه رابطه گرفتهام. تقریبا از هر کدامشان نکاتی یاد گرفتم که متناسب با آن دوره از زندگیام بوده است. اولین دوستیام از زمان ابتدایی شروع شد. کل دوران ابتدایی و راهنمایی را با هم گذراندیم. جدایی یک سالهای به دلیل قبول نشدن من در آزمون مدرسه ایجاد شد اما دوباره در سال دوم دبیرستان در یک مدرسه با رشتههای متفاوت همراه شدیم. ترس از دست دادن رابطه دوستیمان با نزدیک شدن به کنکور شروع شد. با همدیگر در مورد قبول شدن در یک دانشگاه و حتی هماتاقی شدن خیال پردازی کردیم. شاید تلاش میکردیم تا حس جدا شدن از یکدیگر را انکار کنیم.
از طرفی دیگر، در نوجوانی از لحاظ احساسی به خانواده وابسته نبودم پس در تلاش بودم تا هر چه سریعتر استقلال را تجربه کنم. دوران کارشناسیام در خوابگاه دانشگاه شیراز گذشت. ترم یک، دانشگاه هم اتاقیهای ما را انتخاب کرده بود. روزهای اول من صبح زود بیدار شده بودم تا به کلاس ساعت هفت و نیمام برسم. هم اتاقیم را دیدم که پتو را روی خودش کشیده و از شدت درد گریه میکند. کلاسم را لغو کردم و راهی درمانگاه خارج از دانشگاه شدیم. کمکم رابطه ما نزدیکتر شد. تا ترم آخر رفیق جینگ همدیگر بودیم. با هم غذا میپختیم، بیرون میرفتیم. اما دوباره طعم تلخ جدایی را چشیدم. تا یک سال بعد هم چند باری حضوری همدیگر را دیدیم. تقریبا سال بعدش هم تلفنی از همدیگر خبر میگرفتیم اما این رابطه از طرف دوستم بدون هیچ توضیحی یا پیامی تمام شد. حتی با مادرشان هم تماس گرفتم که نگرانم و ایشان را در جریان قرار دهند اما هیچ پاسخی نگرفتم. شاید به قول ساموئل جانسون آن قدر چیزهای کوچک روی هم انباشته شده بودند که نه میشد بیانشان کرد و نه میشد آنها را به عنوان گلایه مطرح کرد. ولی یاد گرفته بودم که افراد از جمله من تغییر میکنند و معمولا چیزی قرار نیست برای همیشه وجود داشته باشد. بهتر است به تصمیمهای دیگران احترام بگذارم. و دوباره این نتیجهگیری را با خودم تکرار کنم که از کسی انتظاری نداشته باشم. البته تا مدت زیادی سخت بود تا واقعیت را بپذیرم. (البته دوست دیگری از دوران کارشناسی دارم که هنوز با هم در ارتباط هستیم که الان تنها دوست من است که امکان دیدار حضوری را با ایشان دارم.)
بیماری کشندهٔ دوستی، زوال تدریجی است. افزایش لحظه به لحظهٔ ناخشنودی و بیعلاقگی، در اثر انباشتهشدن چیزهایی که آنقدر کوچکند که نمیشود در قالب گله مطرحشان کرد، و آنقدر زیادند که نمیشود حذف و فراموششان کرد. خشمگینها میشود آشتی کنند. زخمدیدگان میتوانند خسارت دریافت کنند. اما وقتی شوق لذتآفرینی برای دیگری و میل به لذت بردن از دیگری به تدریج در سکوت از بین میرود، امیدی به بازسازی دوستی نیست؛ چنانکه وقتی نیروی حیات در وجود کسی رو به افول میگذارد، دیگر پزشک به کار نمیآید.
جستار ساموئل جانسون | کتاب The Idler |
بلافاصله وارد دوران کارشناسی ارشد در شهر تهران شدم، دنیایی که آرزوی تجربه کردنش را داشت، دوباره به صورت تصادفی، رابطهام با یکی از همکلاسیهایم نزدیک و نزدیکتر شد تا این که تصمیم گرفتیم هم اتاقی هم باشیم. آن زمان به خودم قول داده بودم که تک بعدی نباشم (فقط درس نخوانم) و جنبه های دیگر زندگی را هم تجربه کنم و در واقع بیشتر با افراد مختلف ارتباط برقرار کنم. تا حد زیادی این تصمیم به کمک دوست گرانقدر بنده عملی شد. چون شاخکهایم به فرصت هایی که او به من نشان میداد، واکنش بیشتری نشان میدادند. من توانستم با تغییر نگرشم انتخابهای بعدیام را تعیین کنم. داشتم از تجربه کردنهایم لذت می بردم که تصمیم گرفتم برای مقطع دکتری مهاجرت کنم. دوباره من و دوستم خیال بافی کردن را شروع کردیم. این بار قدر داشتههایم را بیشتر دانستیم، سعی کردیم از چیزهای کوچک و بزرگی که اطرافمان داریم لذت ببریم حتی از صدای اذان مسجد دانشگاه. ترمهای تحصیلی تمام شد و مرحله نوشتن پایاننامه آغاز. یکی از نقاطی که خودم باید مسئولیت زندگی را بر عهده میگرفتم، اما هم زمان دوران کرونا هم شروع شد. زندگی برای من بسیار محدودتر از قبل شد. باید به خانه برمیگشتم. جایی که تقریبا شش سال از آن فراری بودم. کرونا مرا غافلگیر کرد. دوستم را از دست دادم زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردم. وقتی عشق کسی را نسبت به خود تجربه میکنید، دلتنگی حاصل از جدایی فقط با دیدار آن فرد میسر میشود. اما ما در شهرهای مختلفی زندگی میکنیم و امکان دیدار حضوری بسیار دشوار است.
دوستی تعهد به آینده هم میآورد.
آیندهی نامشخص و ناگفتنیای که برای دوستیمان در نظر میگیریم، میتواند مهمترین و دوستداشتنیترین بخش دوستیمان باشد. ما یکدیگر را نه به خاطر روزهایی که در کنار هم گذراندهایم و میگذرانیم، بلکه به خاطر روزهایی که فکر میکنیم با هم خواهیم گذراند و تجربههایی که فکر میکنیم خواهیم داشت و جهانهایی که گمان میکنیم کشف خواهیم کرد دوست داریم. کتاب فلسفه دوستی | الکساندر نهاماس |
بعد از این ماجرا و خانه نشینی، پیدا کردن دوست و تجربه شناخت عمیق دیگری تبدیل شده بود به یک حسرت. اما دوستی تصادفی دیگری ایجاد شد. تجربههای قبلی مرا بیشتر دچار ترس از دست دادن دوستیهایم کرده است. ترس از دست دادن برای من یعنی نداشتن فعالیت مشترک، عدم گفتگو و ایجاد فاصله زیاد در هنگام رشد فردی به گونهای که زبان مشترکمان از بین برود. اما به این هم باور دارم که هر دوستی که وارد زندگیام میشود، مرا به کلی تغییر میدهد، باعث رشد من از جنبههای مختلفی میشود، یکبار دیگر مفهوم عشق و محبت را در دلم زنده میکند و درنهایت آرام و بی سر و صدا از من جدا میشود. نمیتوان با این جدا شدنها، دلتنگیها و دوریها کنار آمد اما اگر به دنبال بزرگتر کردن ظرفم هستم، با از دست دادن هاست که تغییر سایز ظرف اتفاق میافتد. هر کدام از دوستهایم مالکیت بخشی از سرزمین وجودی مرا دارند که هر تکه زمین آن قابل واگذاری یا حذف نیست.
مواجههی دو شخصیت متفاوت مانند مواجههی دو مادهی شیمیایی است. یا هیچ واکنشی نمیدهند، یا هر دو تغییر میکنند.
کارل گوستاو یونگ |
چرا او را دوست داری؟ نمی دانم!
اگر معیارهای انتخاب دوست را از من بپرسند، چند ویژگی فهرست خواهم کرد، اما اگر فرد دیگری به جز دوستم این ویژگیها را داشته باشد، او را رها خواهم کرد؟ وقتی به دنبال دلیل عشق و محبت به کسی هستیم، نمیتوان همه چیز را در قالب کلام گنجاند. الکساندر نهاماس در کتاب فلسفه دوستی اینگونه مسئله را بررسی میکند:
هرچقدر تلاش کنیم که توضیح دهیم چرا از کسی خوشمان میآید، پاسخمان بیبر و برگرد مبهم و نادقیق خواهد بود و در نهایت راضیمان نخواهد کرد؛ پاسخهایی مبتذل و ناقص که هرگز نمیتوانند دلیل بنیادین عواطفمان را بازگو کنند.
… در واقع مونتنی نخستین فیلسوفی بود که حقیقتی بنیادین را دربارهی عشق و دوستی دریافت: اینکه هر چقدر بکوشیم دلیل عشقمان به فردی خاص را با استناد به فضایل، دستاوردها یا هر چیز دیگرش توضیح دهیم، ناکام میمانیم. |