شب فرو افتاده است
خوابیدهام پشت دری بسته
تنها پرتو نوری از آن میگذرد
سرم به دوار افتاده
افکارم قطار قطار میآیند و میروند
قطاری فرسوده در حال حرکت است
بهتر است تعمیر یا تعویض شود
اما
آیا در حرکت بودنش کافی نیست؟
قلاب فکری در آن پشت گیر کرده است
بیشتر درها را به رویش بستهام
تبدیل به کوچهای بن بست شده است
شاید آن در نیمه بازی که پشتش خوابیدهام، راه ورود به کوچه باشد
راهی برای نوسازی خانههای آن کوچه بن بست
اما
آیا همین فکر کردنها کافی نیست؟
دیگر به ساعتم نگاه نمیکنم
خواهان پوششی برای گذر واقعی زمان نیستم
نیمه نیم قرن گذشته است
بیشتر چشم انتظار آنچه باید پیش آید، بودم
دریغ از ساختن مجالی برای زندگی
پریده رنگ یافتم خودم را
در مردمک عکسی که از خودم گرفته بودم، در آینه
این بار
کورمال کورمال قدم بر میدارم
در سکوتی گنگ و تاریک
دیگر ساعتم هم به من نگاه نمیکند
زمان هم با من پشت به آب شناور شده است
قایق ها همچنان در رفت و آمدند
اما
آیا شناور بودن کافی نیست؟
هجوم پرسشها
گاهی بیحسم میکند
ذهن منظم به دنبال جواب قطعی برای همه چیز است
اما هر چه بیشتر در پس ذهنم گشتم
بیشتر در این ماز دست و پا زدم
این جمله را تکرار کردم
«کآشوب در تمامی ذرات عالم است»
چه کنم که تا نچشم آرام نمیگیرم
معنای زندگی را
یکی گفت: «شبیه گریپ فروت اما خوشمزهتر است»
گفتم: «مثل نارنگی؟»
گفت: «از نارنگی تیزتر»
گفتم: «مانند لیمو؟»
گفت: «تیز، اما نه به اندازه لیمو»
مگر میشود مزه پرتقال را توصیف کرد
یک تکه از آن کافی بود تا حسش کنم
دوباره میپرسم
آیا تجربه کردن کافی نیست؟